و اما دیروز ...
خب حالا الوعده وفا ...
دیروز با بابایی و مادر جونت رفتیم دکتر برای چکاپ و اینکه بگیم 22 تیره و شما نیامدی
کار خاصی نکرد همون فشار خون و ضربان قلب شما و وزنم که همه چی خوب بود خداروشکر ...
برام سونو و نوار قلب هم نوشت که جوابش رو براش ببرم
همون دیروز رفتیم سونو پیش دکتر حنفی خودمون
نمیدونی دختر گلم چقدر خوشحال از اتاق دکتر اومدم بیرون
بابایی تعجب کرده بود که من از چی این همه خوشحالم
همون طور که قبلا هم گفتم خانم حنفی خیلی مهربونه و خیلی خوب با مریضاش صحبت میکنه و توضیحات کامل رو میده
گفت کیسه آب جنین اوضاعش خوبه
سنت رو هم دقیق همون 39 هفته و 5 روز زد
روی ماهت رو هم برای آخرین بار تو دلم دیدم
باورم نمیشد وقتی دیدمت با خودم گفتم یعنی میشه چند روز دیگه واقعا ببینمت؟؟؟؟؟؟(انشا الله)
زبونت بین دو تا لبت بود و دستت رو داشتی میبردی سمت دهنت .. قلب کوچولو موچولوت داشت مثل ساعت میزد
دورت بگردم عشقممممم
ولی چیزی که خیلی خوشحالم کرد این بود که وزنت رو هم گفت
قبل وارد شدن به اتاق از بابایی پرسیدم بنظرت وزنش چقدره؟گفت 2200 
گفتم بابا بچه ات رو دست کم گرفتی؟؟؟؟
هیچی نباشه 2600 هستش
از دکتر پرسیدم وزنش چقدره؟؟؟؟در کمال ناباوری گفت 3621 
خود دکتره هم باورش نمیشد میگفت چجوری تو این شکمت جا شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دکتر هم ما رو دست کم گرفته بود
اگر چه که همه چی توی جواب سونو تقریبیه ولی من کلی خوشحال شدم که خوب وزن گرفتی چون خیلی ذهنم درگیر این قضیه بود
بعدش بابایی هم کلی تعجب کرد و خوشحال شد
جونم برات بگه بعدش رفتیم بیمارستان و کلی ما رو این ور و اون ور فرستادن آخر گفتن برین فردا صبح بیاین
ما هم تصمیم گرفتیم چند روز صبر کنیم و اگه نیامدی اونوقت بریم برای نوار قلب
خب دیگههههههههههههه
این بود ماجرای دیروز بعد از ظهر ما
عزیز دلم من برم دیگه
بینهایت منتظر دیدارت هستم
میسپارمت به خدا






و اما دیروز ... 






